شایناشاینا، تا این لحظه: 14 سال و 3 روز سن داره

پرنسس شاینا

هفته 40

سلام دختر نازم خوبی مامان جون؟ پس کی میخوای بیای دنیا ما همه منتظرتیمااااااااااااااااااا دیروز پنجشنبه 27 مهر بود. همه خونه مامان اینا جمع بودن خاله فاطمه و خاله اعظم. خاله فاطمه دیروز بهم گفت فردا برو سزارین کن خیاله خودتو راحت کن تو نمیتونی طبیعی زایمان کنی ولی من قبول نکردم.امروز جمعست و ما همه خونه مامانیم از صبح یکم دل درد و کمر درد داشتم احساس کردم شاید همون درد زایمانه که داره شروع میشه زود رفتم حمام و مامان بهم دم کرده گل گاوزبون داد.تا عصر درد همش میامد و میرفت تا اینکه عصر همه که رفتن من و مامان و بابا حامد حاضر شدیم و رفتیم بیمارستان چمران. دکتر محمدی دکتر کشیک بود کلی دعوام کرد و گفت از صبح درد داشتی و نیومدی .بعد ضربان قلب ...
27 مهر 1391

هفته 38

سلام سلام صدتا سلام خوبی مامان جونی؟                امروز هفته ۳۸ هستیم ۳ روز پیش رفتیم دکتر...... دکترمعاینه کرد گفت که میتونی ژس فردا بیای زایمان کنی گفتم به همین زودی گفت آره  .من همگفتم یه کم زوده یه چند روز دیگه واییییییییی حالا بایستی تو بغلم بودی هیچی دیگه میمونیم تا ببینیم کی عشقت بکشه بیای بیرون ما منتظریم هاااااااااااا سالم باشی و سلامت این تنها ارزوی ماست... ...
16 مهر 1391

سیسمونیه دخترم شاینا

سلام دختر گلم حالت خوبه مامانی؟ ببخشید که چند وقتیه چیزی برات ننوشتم آخه مامان سرش به خرید سیسمونیه دختر کوچولوش گرم بود. این روزا خیلی گرمه و بیرون رفتن برای من مضر ولی من و بابایی خیلی از خرید برای دختر کوچولومون لذت میبرم.عزیزم بهت قول میدم در اولین فرصت عکس سیسمونیتو تو وبلاگت بزارم. اگه از حال مامانی میخوای بدونی خدارو شکر خوبه خوبم و  اصلا اذیت نشدم امیدوارم خدا کمکم کنه و این چند ماه باقی مونده هم به راحتی تموم بشه .    عزیزم ٥ شنبه مامان اینا و دایی و خاله اومدن خونمون برای دیدن سیسمونی. همه از وسایلت خیلی خوششون اومده بود و کلی کادو هم برات آوردن.کلی هم بزن و بکوب کردن انقدر که تو هم با...
23 شهريور 1391

هفته 37

سلام عزیز مامان امروز وارد هفته ۳۷ شدیم هووووووورررررررررااااااااا خوب جونم بگه برات که چیز زیادی باقی نمونده فقط ۲یا ۳ هفته دیگه مونده که تو رو توی بغلم بگیرم و با تمام وجود ببویمت. ای خدا کمکم کن                     خدیا کمک کن نینیمون سالم و سر حال باشه وزنش خوب باشه وقتی بیای عزیز میشی دوردونه بابا میشی نفس مامان میشی واما تکونهات کمتر شده چون جات تنگ شده خودت رو یه طرف جمع میکنی طوری که شکمم یه وری میشه . مواظب خودت باش نفس مامان الهی قربونت برم الان که دارم اینو مینویسم تو داری سکسکه میکنی....
26 مرداد 1391

حرکت های دخترم شاینا

سلام دخترم این روزا خیلی شیطون شدی همش مامانو لگد میزنی از روی لباسم معلومه حتی دایی ابوالفضل هم دیدت و از خدا خواست به داییات نری چون خیلی شیطونن البته به عمو و عمت و خالتم بری شیطون میشی خدا کنه فقط به مامان نفیسه و بابا حامد بری چون ظاهرا فقط ما دوتا آروم بودیم. شنبه با بچه های نی نی سایت توی پارک مادران قرار گذاشتیم 10 نفر بودیم 10 تا مامان قلمبه خیلی خوش گذشت کلی خوراکی برده بودیم یکی آش یکی حلوا  و آبمیوه شیرینی و چیپس و پفک و..........جالب اینجاست که نی نی های هممون هم سن هستن یعنی همه آخر مهر و آبان میان دنیا.قراره وقتی شما ها دنیا اومدین همه با هم بریم بیرون و با هم دوست بشین. راستی قراره 1 شنبه دیگه با دایی ها و خاله ها و مام...
20 مرداد 1391

اولین مسافرت دختر کوچولو

سلام دختر ملوسم الهی قربونت برم اگه دختر خوبی باشی میبرمت شمال . هفته پیش با خاله فاطمه و عمو رضا رفتیم شمال خیلی خوش گذشت هوا عالی بود. دایی ابوالفضل هم با روسانا و الکس و پارسا اومدن ایران اولین باری بود که دیدیمشون.الهی قربونشون برم یکی از یکی خوشگل تر و لوس تر. این روزا همش خونه مامان جونم. دخترم مامان رو ببخش اگه یکم حواسش به شما نیست آخه انقدر خونه مامان جون شلوغ میشه که یوقتا یادم میره یه جوجو تو دلم دارم.دایی جون برات کلی لباس و یکم اسباب بازی آورده دستش درد نکنه ایشاا... توی سیسمونی از همشون عکس میندازم میزارم تو وبلاگت عزیزم.مامان قشنگم چند روز پيش با دوستاي ني ني سايتيمون رفتيم پيتزا دربدر   خيلي خوش گذشت .همه م...
3 تير 1391

غربالگری 1

امروز روز 14 فروردینه و باید آزمایش غربالگری بدم که از سلامت نی نیه عزیزم مطمئن شم .ساعت 2 بود که بابا حامد اومد خونه مامان جون دنبالمون و با هم رفتیم سونوگرافی نیاوران،خیلی شلوغ بود منم و بابایی دل تو دلمون نبود داشت از استرس قلبم وایمیستاد وقتی نوبتمون شد خانم منشی گفت بابایی هم میتونه بیاد تو اتاق سونو.بابایی دستم رو از روی هیجان سفت گرفته بود و فشار میداد، خانم دکتر دستگاه رو که روی شکمم گذاشت یه دفعه یه عروسک پرید جلوی مانیتور و با دستاش بای بای میکرد  .من و بابایی اصلا باورمون نمیشد تا الان ماشاا... انقدر رشد کرده باشی دستت کنار گوشات بود و بالا و پایین میپریدی بابایی انقدر ذوق زده بود که همش از خانم دکتر سوال میکرد اینجا کجاشه؟...
7 ارديبهشت 1391

حسم میگه دختری

سلام مامانی خوبی عزیزم یه چند روزی هست که چیزی ننوشته بودم نمیدونم دختری یا پسر ولی حسم میگه دخملی هستی  چون نمیدونم چرا وقتی میخوام باهات صحبت کنم میگم دخترم همش سراغ لباسای دخترونه ( و اسباب بازی های دخترونه میرم البته فقط سلامتیت برام مهمه حالا اگه پسر شدی و بعدا این نوشته هارو خوندی از دست مامان ناراحت نشی ها .خدارو شکر حالم خیلی خوبه فقط یکم پر خور شدم که اونم فدای سرت  نهایتش میخوام بشم 100 کیلو.هههه.هرچی میخورم سیر نمیشم بیچاره بابا حامد.چقدر حال میده هفته ها رو میشمارم . بعدشم زود میرم از نت یا کتابایی که دارم اتفاقات اون هفته رو میخونم و نی نی گلو رو تودلم تصور میکنم یه چند...
26 فروردين 1391

نوروز 92 اولین عید شاینا

  سلام دختر نازم ، سلام همه نیازم، فدای چشمای مهربونت بشم که روز به روز داری عزیزتر میشی واسه مامان و بابات.....دوست دارم با زیباترین حسای دنیا... امسال اولین عید نوروز تو گل نازمه. عیدت مبارک مامانی.امیدوارم تا آخر عمر هرسال عید کنارم باشی  و واست آرزوی سلامتی و خوشبختی بکنم. دختر نازم این روزها خیلی شیطون شدی . از کنارت که رد میشم کمر میزنی که بغلت کنم. و غش غش میخندی.قربونه اون خندهات.اینم چندتا عکس از سال تحویل . موقع سال تحویل خیلی شیطونی میکردی انگار فهمیده بودی یه خبرایی هست . سال که تحویل شد  من و بابایی کلی بوست کردیم و برات آرزوی یالی خوب کردیم بعدشم  از بابایی هم عیدی گرفتیم . عصری هم رفتیم خونه مامان جون ...
14 فروردين 1391